کوی دانشگاه

مرغ سحر ناله سر کن

داغ مرا تازه تــــــر کن

 

شش سال قبل روز شنبه صبح که از سرویس جلوی دکه نزدیک اداره پیاده شدم تیتر اول روزنامه ها به خاک و خون کشیده شدن کوی دانشگاه بود. راه افتادیم طرف کوی ، با فاصله موانعی ایجاد شده بود، عده ای با چوب و میله و صورتهای پوشانیده ایستاده بودند.همان مانع اول جلوی مرا گرفتند.آخر با این محاسن همه فکر می کردند از انصار هستم.بابک گفت با من است و رد شدیم.چندتا مانع دیگر را هم رد کردیم تا رسیدیم جلوی در کوی ، شیشه نگهبانی خرد شده بود،بابک رفت داخل ، جلوی مرا گرفتند و به داخل نگهبانی هدایتم کردند ، بابک را صدا زدم ، از من کارت شناسائی می خواستند ، بجز کارت ساعت زنی هیچ چچیز دیگری همراه نداشتم .با هزار خواهش موفق شدیم وارد محوطه بشویم .اولین ساختمان را رفتیم داخل ، فاجعه بار بود. تمام درها شکسته و اثاثیه ها خرد شده بود.شیشه ای سالم نمانده بود. آثار دستهای خون آلود بر دیوارها فراوان دیده می شد.

عصر همانروز گروه زیادی از دانشجویان از کوی خارج شده با سر دادن شعار از خیابان کارگر سرازیر شدند.فردا آنروز قرارشد جلوی درب اصلی دانشگاه تجمع برگزار شود. رفتم ببینم چه خبر است.استعفا دکتر معین خوانده شد و شعارهائی هم بر علیه سران مملکت داده شد .برای اولین بار بود چنین صریح ، چنین مطالبی عنوان می شد.

چند روز پر التهاب هم گذشت . عده ای را دستگیر کردند. و فقط یک نفر به جرم دزدین ریش تراش محکوم شد.قاتل ابراهیم ن‍ژاد ، وارد کنندگان آنهمه خسارت ، مسبب نابینا شدن چشم آن دانشجو پزشکی ، پرتاب کنندگان دانشجویان از طبقات بالا به پائین و شکسته شدن دست و پایشان وبسیار موارد دیگر همه و همه بی پاسخ رها شد.

هر سال ، سالگردی بر آن واقعه برگزار می شد . عده ای آن را 16 آذر دیگری می دانستند. اما امروز آرام ترین روز این واقعه بود .دیگر کسی دوست ندارد چیزی بگوید یا دوست دارد و نمی تواند .

جنبش دانشجوئی راهی دیگر برگزید .رادیکال تر شد . دیگر حتی شعارهای اصلاح طلبانه نیزدر آن اثر نداشت.آنانی که باعث و بانی این کار بودند امروز سرمست و خوشحالند .

اما تاریخ با خود روایتهای گوناگونی دارد ، تا کی و از کجا سر بر کند.

خوشبختی

خوشبختی در
فراموش کردن گذشته
غنیمت دانستن حال و
امید به آینده است.
آرتور میلر


به گذشته فکر نکن ، چرا که دیروز به تاریخ پیوسته است
به فردا هم فکر نکن زیرا فردا معما است
اوقات گرانقدرت را برای حل معما های بی جواب هدر نده

ماهی ها عاشق می شوند




لندن این روزها در صدر خبرها قرار دارد. میزبانی المپیک 2012 و انفجارهای روز پنجشنبه که این دومی کام شیرین مردم را که شب قبل از آن تا صبح پایکوبی کرده بودند تلخ کرد.

عاملان آن کوردلانی بودند که عده ای آدم بی دفاع را مورد تعرض قراردادند.مطمئنا با هر نیتی این کار را کرده باشند راه به خطا برده اند.



چند روزی است که دو تا فیلم خوب بر پرده سینماهای تهران در حال نمایش است."ماهی ها عاشق می شوند" ساخته علی رفیعی و "زن زیادی "ساخته تهمینه میلانی که "ماهی ها عاشق می شوند"را خودم خیلی پسندیدم.زن زیادی را تو جشنواره دیدم که مانند فیلمهای "دو زن "و "واکنش پنجم" داستانی زنانه دارد.

تا احمدی نژاد نیامده و سالنهای سینما را زنانه مردانه نکرده ، وقت بگذارید و این دو فیلم را ببینید.

غیبت

ده دوازده روز ننوشتم .به چند دلیل
اول از همه حوصله نوشتن نداشتم.همین چند روزه عزیزی را از دست دادم که تمام ذهن مرا به خود مشغول داشت.دیگر به سونامی احمدی نژاد فکر نمی کردم .
دوم امکان دسترسی به بلاگ اسکای را نداشتم. نمی دانم با این مشکل چکار کنم.
این روزها که فضا به سوی بسته شدن می رود باید فکر دیگری کرد.تصمیم دارم به فضای دیگری نقل مکان کنم .دنبال یک جای خوب می گردم .بسیاری توصیه کردند که دیگر سیاسی ننویسم .
آخر می گفتند  حوصله و  وقت آمدن تا اوین را برای ملاقات ندارند!!! همین جا از تمام بزرگوارانی که با ایمیل ها و تماس های تلفنی خود جویای احوال وبلاگ بودند سپاسگذاری می کنم .
امیدوارم با خارج شدن از امواج دموکراسی سازمان یافته نظامی بتوانم مجددا برگردم