
پیش از این بحث دماغ این همه مرسوم نبود
بینی هیچ کس اندازه خرطوم نبود
هیچ کس باتو و با بینی تو کار نداشت
هیچ چشمی به سر بینی تو زوم نبود
بس که مردم دلشان بود بزرگ از این روی
وسط چهره، دماغ آن همه معلوم نبود
بود معلوم ولی منظره خوبی داشت
دیدن منظره خوب که مذ موم نبود
بحث درباره اعضای دگر رایج بود
صحبت از بینی پر مسئله مرسوم نبود
باد اصلاح که آمد به دماغ آفت خورد
پیش از اصلاح چنین زخمی و مصدوم نبود
حیف شد! بینی بیچاره پس از اصلاحات
دیگر اندازه آن بینی مرحوم نبود
دیروز رئیس راهنمائی رانندگی تو تلویزیون می گفت در بین اتومبیلهای مسافرکش ثبت نام شده برای دریافت بنزین اضافه ماشینهای زانتیا، ماکسیما و حتی رونیز هم وجود داره .خبرنگاره با تعجب پرسید واقعاً اینها مسافرکشی می کنند؟
باید گفت البته که اینها مسافر کشی می کنند فقط فرقشان اینه که عده ای خاص مشتری اینها هستند .بابا مگر فقط باید با پیکان و سمند مسافر کشی کرد مگر تو کشورهای دیگه با بنز و تویوتا مسافر جابجا نمی کنند.
ایام هفته زن که می شه برای اینکه شور و شعف خاصی دربین کارکنان ادارات برقرار بشه و همه به وجد بیان هرساله بین اونائی که اسمشون یا اسم همسرشون یا مادرشون یا مادر زنشون یا مادر شوهرشون یا ننجونشون و یا خَسروشون فاطمه یا زهراست قرعه کشی می کنند تا یه نیمچه سکه ای بهشون بدهند.و جالب اینکه چون موضوع مسابقه ثابت و تکراری است باطبع برندگان نیز هر بار تکراری اند. در این بین بعضی ها هم خودشونو الکی وارد این ماجرا می کنند که درسته که اسممون تو شناسنامه یه چیز دیگره ولی تو خونه صدامون می کنند فاطمه پس ماهم هستیم.
حالا این حکایت همین ماشینهاست درسته طرف زانتیا زیر پاشه اما از دید خانواده سمند هم نمی ارزه چون فلان همسایشون بنز سوار می شه. پس کارت سوخت را رد کن بیاد.

و بیاد مظلومیت دانشجویان، آنان که هنوز دربندند و آنان که بر خاک افتادند. فراموش نکنیم یکی از شاکیان روزنامه سلام شخص احمدی نژاد بود. همو که امروز نیز وزیر ارشادش ، مشاور فرهنگی اش صراحتاً علیه روزنامه جبهه گرفته اند و آنان را تهدید به قلع و قمع کردند. گوئی خیالشان از سکوت خفقان آور دانشکاهها راحت است.
دختر کوچولو از چند وقت بعداز تولد برادرش پا تو یک کفش کرده بوده که با او تنها باشد.پدرو مادرش زیر بار نمی رفتند ، چون می ترسیدند او هم مثل بیشتر دخترهای چهار پنج ساله حسودی اش بشود و بلائی سر کودک بیاورد.منتها او هیچ نشانه ای از حسادت از خودش بروز نمی داد و با برادرش خیلی مهربان بود.دست بردار هم نبود و هر روز که می گذشت بیشتر اصرار می کرد.عاقبت پدر و مادرش کوتاه آمدند و حاضر شدند چند دقیقه ای با بچه تنها بماند. دختر کوچولو با خوشحالی رفت توی اتاق نوزاد و در را بست. پدر و مادر کنجکاو از لای در او را می دیدند.
دختر کوچولو آهسته رفت طرف نوزاد، صورتش را چسباند به صورت او و به آرامی گفت:
نی نی جون، به من بگو خدا چه جوریه؟ من داره یادم میره.