X
تبلیغات
رایتل
شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1387

چند روز بچه ها به اتفاق مادرشان برای خرید عازم خیابانهای شلوغ شهر شدند.از آنجا که امکان بردن ماشین داخل طرح نبود با مترو رفتند. در ایستگاه امام خمینی برای تعویض خط مجبور بودند پیاده شوند. به هنگام پیاده شدن، از واگن مخصوص بانوان، ازدحام جمعیت برای سوار شدن وضعیت دشواری را ایجاد نمود و در آن اوضاع و احوال که بچه ها می خواستند پیاده شوند و سیل جمعیت قصد سوار شدن داشتند پای دختر کوچیکه میان فاصله ترن با سکو فرو رفت. جمعیت بدون توجه هجوم می آورد و بچه ها دچار بیم و هراس شدند. بالاخره با جیغ و فریاد بسیار ، که خدا این را از خانمها نگیرد، پای گیرافتاده خارج شد و بچه ها در حالی که بشدت ترسیده بودند از ترن پیاده می شوند.

وقتی در بلاد کفر ، تا آنجا که شاهد بودم، می بینیم چگونه مردم بدون آنکه ماموری بالای سر خود داشته باشند  در ارتباط با رفت و آمد پیاده یا سواره حقوق همدیگر را رعایت می کنند و گاها" از این همه رعایت حال یکدیگر حالمان بد می شود. آن وقت در این مملکت اسلامی که ادعا داریم که بهترین مردمیم و حتی بهتر از اهل کوفه، با وجود انواع تابلو راهنما بازهم از رعایت یک اصل کلی که باید اول اجازه دهیم پیاده شوند و بعد سوار شویم غفلت می کنیم. و تازه کلی هم طلبکار هستیم.

در اون شبهائی که بعلت کمبود برق اکثر کوچه و خیابانهای تهران مثل شهر ارواح بود و تنها کورسوی چراغ خانه ها بعضا" روشنای معابر بود. پشت سر یک ماشین پلیس که گویا بخاطر صرفه جوئی در مصرف برق! چراغ گردانش را هم خاموش کرده بود وارد یک کوچه یک طرفه شدم. ناگهان ماشینی با سرعت از سمت مقابل وارد همان کوچه شد . ماشین پلیس با نور بالا مقابل آن توقف کرد. راننده اتومبیل که گویا بعلت نور بالای ماشین پلیس متوجه آن نشده بود با عصبانیت پیاده شد و گفت : الاغ !‌ راه نمی دی نور بالا هم می اندازی؟ خوب چهره آن جوان با دیدن افسر پلیس و به التماس افتادن او دیدنی بود.